گت بلاگز اخبار حوادث خواهر ۴ساله آتناچه می‌کند؟ ، آتنا بعد از ۶سال انتظار به‌دنیا آمد، گزارش حال‌وروز منزل «آتنا» در اردبیل

خبرنگار روزنامه اعتماد به شهر «پارس آباد» رفته تا اندوه، خشم و وحشت مردم عزا در منزل آتنا اصلانی، محل قتل او و سرنخ های جنایت مرد رنگرز را روایت کند

خواهر ۴ساله آتناچه می‌کند؟ ، آتنا بعد از ۶سال انتظار به‌دنیا آمد، گزارش حال‌وروز منزل «آتنا» در اردبیل

گزارش حال وروز منزل «آتنا» در اردبیل/ آتنا بعد از ۶سال انتظار به دنیا آمد/ خواهر ۴ساله آتناچه می کند؟

عبارات مهم : اعتراف

خبرنگار روزنامه اعتماد به شهر «پارس آباد» رفته تا اندوه، خشم و وحشت مردم عزا در منزل آتنا اصلانی، محل قتل او و سرنخ های جنایت مرد رنگرز را روایت کند

خواهر ۴ساله آتناچه می‌کند؟ ، آتنا بعد از ۶سال انتظار به‌دنیا آمد، گزارش حال‌وروز منزل «آتنا» در اردبیل

دراین گزارش آمده است:

پريناز (مادر آتنا) دست به شكمش مي كشد و مي گويد: «خدا آتنا را بعد از ۶ سال چشم انتظاري به ما داد. صداي دست و پا زدنش را توي شكمم كه مي شنيدم اشك در چشم هايم جمع مي شد. وقتي به دنيا آمد و توي بغلم گذاشتند صداي نفس هايش ديوانه ام مي كرد. آن روز سه تايي من و بهنام (پدر آتنا) و آتنا راه بيمارستان تا منزل را پرواز مي كرديم.

خبرنگار روزنامه اعتماد به شهر «پارس آباد» رفته تا اندوه، خشم و وحشت مردم عزا در منزل آتنا اصلانی، محل قتل او و سرنخ های جنایت مرد رنگرز را روایت کند

آتنا درمان تمام دردهايي بود كه در زندگي ام كشيده بودم. حالت چشم هايش مثل خودم بود.» هق هق مي زند. اشك ها يكي بعد از ديگري باشتاب راه چشم هاي پريناز را پي مي گيرند و به موهايش مي ريزد. بي حال و بي جان گوشه ايوان فرش شده است حياط خانه، پدري خوابيده و سوزن سرمي كه آن را با ميخ به ديوار آهني چسبانده اند، ميان رگ هايش است.

آتنا ۷ ساله يك روز صبح كنار وانت پدرش مشغول كار بود كه اسماعيل رنگرز او را ربود و به مغازه اش برد و بعد از ۴ روز اذيت و آزار كشت. دوربين هاي مداربسته محل هيچ كدام لحظه ربوده شده است او را ثبت نكردند چون قاتل ردي از خودش به جا نگذاشته بود. ۲۰ روز بعد پليس پارس آباد پيكر تكه تكه شده است آتنا را در بشكه اي پلاستيكي كه ميان قطعات ترياك جاسازي شده است بود در پاركينگ منزل قاتل پيدا كرد. آن هم زماني كه همسر و برادر قاتل آن را پيدا كرده بودند. چند روز بعد قاتل به قتل آتنا اعتراف كرد و بعد از آن پرده از دو قتل ديگر هم گشود؛ حالا ماجراي قاتل سريالي در تمام شهر پارس آباد و كشور پيچيده و همه را به حيرت انداخته است.

آتنا به كلاس اول نرسيد

زن هاي فاميل همه سياه پوش دور پريناز مادر آتنا جمع شده است اند، مي گويد: «همه جا را دنبالش گشتيم، رودخانه ارس را، تمام ساختمان هاي مخروبه و متروكه شهر را، آتنا آب شده است بود و رفته بود زير زمين.» تمام زن هاي فاميل ديده اند كه شوك اتفاق گاهي هوش و حواس پريناز را مي برد. ناگهان از جايش بلند مي شود و مثل هميشه دور منزل مي چرخد تا به كارهاي روزانه اش برسد. آتنا را صدا مي زند.

خواهر ۴ساله آتناچه می‌کند؟ ، آتنا بعد از ۶سال انتظار به‌دنیا آمد، گزارش حال‌وروز منزل «آتنا» در اردبیل

مي گويد: «هفته پيش اسمش را توي مدرسه نوشتيم. با هم رفتيم پارچه صورتي خريديم تا برايش مانتو و شلوار بدوزيم. كيف و كتاب هاي مدرسه اش را خريده بود و هر شب كنارش مي گذاشت و براي خودش داستان مي گفت و مي خوابيد.» ناگهان با دو دست محكم بر سرش مي كوبد و مي گويد: «نگذاشتند سر خاكسپاري بروم و ببينمش. جيغ زدم و آنقدر خودم را زدم تا اجازه دادند. بدنش تكه تكه شده است بود. چشم هايي كه بارها بوسيده بودم ارزش سياه و كبود شده است بود. جيغ مي كشيدم و مي دويدم و اسمش را صدا مي زدم. نمي دانستم بايد به كجا و به كي فرار كنم. مي گفتم من را بكشيد و كنار آتنا دفن كنيد و ديگر نمي خواهم روي اين دنياي سياه را ببينم.»

هنوز براي او سریع است كه بداند…

خبرنگار روزنامه اعتماد به شهر «پارس آباد» رفته تا اندوه، خشم و وحشت مردم عزا در منزل آتنا اصلانی، محل قتل او و سرنخ های جنایت مرد رنگرز را روایت کند

آسنا خواهر ۴ ساله آتنا چند قدم آن طرف تر از مادر نشسته. صورت اش شبيه آتناست. قاشق پر از غذا را در دستش گرفته و روبه روي دهان آتنا در عكس گرفته و مي گويد: «بيا غذا بخور. كي مياي؟» بعد بلند مي شود و راه داخل حياط تا منزل را مي دود. مي آيد اشك هاي مادر را پاك مي كند و عسل، دخترخاله اش و همبازي هاي ديگرش را صدا مي زند تا با هم بازي كنند منزل مادربزرگ آتنا يك هال بزرگ دارد كه آشپزخانه اي كوچك در انتهاي آن هست. زن هاي فاميل دور تا دور منزل نشسته اند و عده اي از آنها به ستون هاي مياني هال تكيه داده اند. غير از اين فضا در انتهاي كوچه فرش انداخته اند و يك چادر برزنتي سياه زده اند و بخش اصلي عزاداري آنجاست. زن ها نشسته اند و با صداي بلند با زبان تركي دعا مي خوانند. مادربزرگ آتنا بالاي مجلس نشسته. آنقدر صورتش را با ناخن هايش كنده كه تمام صورتش زخم هست. دوباره جاي زخم ها را مي كند و گريه مي كند.

مي گويد« خدااا، خدااا من فقط مي خواهم چشم هاي قاتل آتنا را از كاسه بيرون بياورم. من بايد ببينم كه او را مي كشند تا آرام شوم.» معلم آتنا هم ميان عزاداران نشسته. اشك مي ريزد و بي قراري مي كند. مي گويد: «همكلاسي هايش همه مي دانند چه اتفاقي افتاده. گريه مي كنند و از اينكه در شهرشان چنين مردي رفت و آمد مي كرده، وحشت برشان داشته. حاضر نيستند تنها بيرون از منزل بروند.» زن برادر پريناز (مادر آتنا) هم مي گويد: «ما تو پارس آباد تا به حال چنين چيزهايي نداشتيم.

خواهر ۴ساله آتناچه می‌کند؟ ، آتنا بعد از ۶سال انتظار به‌دنیا آمد، گزارش حال‌وروز منزل «آتنا» در اردبیل

قتل آتنا آنقدر كه فرزند مظلومي بود فرياد همه را بلند كرد. مردم ايران براي گرفتن حقش از جا بلند شدند. قاتل را نبايد توي قبرستاني كه همه آدم ها را خاك مي كنند بگذارند بايد اسم و رسم و گناه ارزش را بنويسند تا درس عبرتي براي ديگران شوند.» از «آگاهي» براي بردن مادر آتنا آمده اند. زن ها زير دست هايش را مي گيرند و او را به سمت ماشين مي برند. جمعيت هر لحظه منتظر خبري هست. يكي از زن ها فرياد مي زند: «ما اعدام نمي خواهيم. بايد او را در ميدان اصلي شهر سنگسار كنند. آیا وقتي اين همه به دخترهاي مردم تجاوز كرد، او را توي شهر رها كردند.»

شهلا يكي از اقوام نزديك ارزش هم مي گويد: «پريناز هر روز عصرها مي رفت اردبيل براي آتنا لاي كتاب باز كند تا جايي كه آتنا را نگه داشته اند نشان بدهند. يك روز گفتند تمام رود ارس را بگرد، يك روز جنگل هاي اطراف را گشتند، يك روز بيابان هاي شهر؛ يكي از همان ها روز اولي كه در اردبيل لاي كتاب بازمي كردند گفتند كه آتنا فوت كرده ولی اميد ما نااميد نمي شد هر روز بيشتر از ديروز اميد داشتيم كه برگردد.» عسل، دخترخاله آتنا همان لباسي را به تن دارد كه آتنا در عكس هايش روي بنرهاي چسبيده به ديوار به تن كرده. پريناز مادر آتنا عسل را مي بيند و دوباره صورتش غرق اشك مي شود. عسل را بغل مي كند و اشك مي ريزد. مادر عسل مي گويد: «اين بلوز دامن هاي سياه و سفيد را يك روز كه من و پريناز رفته بوديم بازار براي دخترهاي مان خريده بوديم. جفت ارزش مثل همين را دارند.» عسل خودش را از آغوش خاله بيرون مي اندازد و به مادرش مي گويد هر چه سریعتر لباسش را عوض كند تا خاله دوباره به گريه نيفتد.

اسماعيل، خونسرد در كنار پليس هنگام كشف جسدها حضور داشت

جلوي در منزل «اسماعيل رنگرز»، مردي كه حالا تمام ايران او را به نام قاتل آتنا اصلاني مي شناسند، پلمب كرده اند. مردي آرام و ساكت كه كمتر كسي حتي صحبت كردن عادي او را ديده هست. منزل در شهرك فجر پارس آباد هست. يك چهارراه كوچك كه روبه رويش خرابه اي متروكه هست. زن هاي همسايه كه در آپارتمان هاي نوساز كناري زندگي مي كنند همگي از منزل بيرون آمده اند و با چادرهاي رنگي به رديف روي جدول كنار پياده رو نشسته اند. يكي از آنها مي گويد: «زن اسماعيل خياط بود. البته اين زن سومش بود و از زن اولش هم فرزند داشت. هيچ وقت هيچ سروصدايي از منزل ارزش بيرون نمي آمد.»

بقيه زن ها حرف هاي زن را مي شنوند با چادر رويشان را مي گيرند و سكوت مي كنند. اهالي ترسيده اند ولی مي دانند اسماعيل پيش پليس است و ديگر نمي تواند كاري كند. تصور اينكه همسايه ارزش معلوم نيست جسد چند زن و فرزند را توي پاركينگ منزل اش برده و آورده باشد هوش از سرشان مي پراند. آنها آمار لحظه به لحظه اعتراف هايش را در كانال هاي محلي خبر رسان تلگرام مي خوانند و تلاش ماموران نيروي انتظامي براي پيدا كردن جاي جسدهايي كه او اعتراف كرده را در گوشه گوشه شهر مي بينند.

چند ساعت پيش اسماعيل اعتراف كرده كه سر جسد زني كه خردادماه سال ۹۳ پيش در خيابان باوفا (شهرك فجر) كشته را در يكي از كوچه هاي اين خيابان دفن كرده. حالا ماشين هاي پليس و نيروي انتظامي خيابان باوفا را قرق كرده اند و مشغول كندن زمين هستند. اطراف محل را با نوارهاي زردرنگ منطقه استحفاظي بسته اند و مردم براي ديدن سر جسد زن هجوم آورده اند. سه ساعت است كه زمين را كنده اند ولی هنوز به چيزي نرسيده اند. يكي از اهالي محل مي گويد: «خانه هاي اين منطقه را در دو سال گذشته بازسازي و نوسازي كرده اند. ممكن است سر جسد از بين رفته باشد.» مهرداد يكي ديگر از اهالي محل كه اين زن را مي شناخت، مي گويد: «همان سال ۹۳ پليس خيلي تلاش كرد تا قاتلش را پيدا كند. زن تنها بود و تازه يك هفته از آذربايجان به ايران آمده بود. هيچ كسي را اينجا نداشت. وقتي هم جسدش را پيدا كردند، كسي نيامد از او شكايت كند. به خاطر همين پرونده اش هم هيچ وقت بسته نشد.

تا اينكه اسماعيل ديروز به اين قتل اعتراف كرد.» مهرداد از وحشتي مي گويد كه همان روزها گريبان زن هاي محل را گرفته بود و رفت و آمد و رفتارهاي طبيعي اسماعيل، او در تمام مدتي كه پليس براي پيدا كردن جنازه درمنطقه تلاش مي كرده در كنار اهالي محل حضور داشته و با آرامش مراحل را پيگيري مي كرده هست. پيرمردي كه صاحب مغازه سوپري رو به روي منزل اسماعيل هست، مي گويد: « هميشه ساعت ۲ ظهر از منزل بيرون مي رفت و ساعت ۳ بعد از نيمه شب برمي گشت. اين را تمام اهالي محل مي دانند. هيچ وقت او را مضطرب يا پريشان نديدم. هميشه آرامش داشت و وقتي مي خواست خريد كند بي آنكه حرفي بزند جنسش را برمي داشت حساب مي كرد و مي رفت. البته خيلي ها مي گفتند كه چند بار زندان افتاده. ولی من با چشم هاي خودم نديده بودم و باور نمي كردم. اسماعيل يك دختر بزرگ داشت. پسرش هم ۱۵ ساله بود و يك دختر كوچك ۱۲ ساله هم داشت. زن و فرزند اش آدم هاي خوبي بودند.»

دخترك كسي را نداشت تا از قاتل شكايت كند

منطقه سه مسكن بهزيستي در پارس آباد يك بزرگراه خلوت است كه اطرافش تك و توك منزل هاي نوساز ديده مي شود. اسماعيل پارسال كه زني جوان را كشت، جسد بدون سرش را كنار چاه فاضلاب اين منطقه انداخت. حالا مردم دور استخر سيماني چاه حلقه زده اند و راجع به روزي كه جسد زن آنجا پيدا شد، صحبت مي كنند. پيرزني از اهالي محل مي گويد: « وقتي پليس آمد و جسدش را ديد گفت خيلي جوان هست. شايد ۱۸ سالش بيشتر نباشد. بعد گفتند از اروميه به پارس آباد آمده، او كسي را نداشت تا بيايد و پيگيري قاتلش باشد، به خاطرهمين هم فراموش شده است بود.»

روي شيشه ها و در مغازه رنگرزي اسماعيل پر از آثار فرورفتگي سنگ هايي است كه مردم از صبح روزي كه خبر قتل آتنا آمد و مشخص شد قاتل اوست، روي آن كوبيده اند. مغازه اي كوچك و متروكه با در چوبي سبزرنگ كه شيشه هاي آن را شكسته اند. مغازه سر نبش ميدان امام خميني، ميدان اصلي پارس آباد قرار دارد. چهار ماشين نيروي انتظامي در ۴ طرف چهارراه مغازه را تحت نظر دارند. صاحب يكي از مغازه هاي سر ميدان كه پيرمردي ميانسال هست، مي گويد: صبح روزي كه اسماعيل اعتراف كرد؛ يكي از زن هاي پارس آباد در مغازه را شكست و رفت داخل و تمام وسايل را از شيشه مغازه پرت كرد پايين. تمام پارس آباد زن و مرد در اين چهارراه جمع شده است بودند و به اسماعيل ناسزا مي گفتند.» كنار مغازه اسماعيل يك اسباب بازي فروشي است كه از دو طرف ميدان به بيرون در دارد. صاحبش كه پسر جواني است مي گويد: «اسماعيل معمولا ظهر ها مي آمد سر كار و تا نيمه هاي شب مي ماند. معمولا كم حرف مي زد. همه مي دانستند قبلا زندان بوده و آدم خطرناكي هست. اسم مغازه اش رنگرزي بود ولی شايد فقط هفته اي يك بار لباس رنگ مي كرد. مردم مي آمدند و لباس هاي ارزش را مي آوردند تا رنگ كند. البته برخوردش با مشتري ها خوب بود. من يك بار به خاطر تابلوي مغازه ام با او درگير شدم و در نهايت خودم كوتاه آمدم، چون در نهايت مي دانستم كه آدم درستي نيست.»

وانت دستفروشي بهنام پدر آتنا هميشه سر همين چهارراه و روبه روي مغازه اسماعيل بود. تمام مغازه دارهاي اين منطقه آتنا و پدرش را هر روز مي ديدند كه همراه وانت ارزش سر چهارراه مي آيند و بساط لباس هاي رنگارنگ دخترانه را براي فروش پهن مي كنند. منزل بهنام و پريناز (مادر و پدر آتنا) آن طرف اين ميدان هست. يك آپارتمان سه طبقه با نماي آجري رنگ و در فلزي كه شيشه هاي آينه اي دارد. نويد روبه روي آپارتمان منزل آتنا در مغازه پست كار مي كند. او هر روز شاهد رفت و آمدهاي آتنا و پدرش بوده و مي گويد: آتنا دختربچه فرزي بود. با اينكه هنوز مدرسه نرفته بود ولی بلد بود چطوري پول كارت به كارت كند. تمام پول هاي پدرش را او كارت به كارت مي كرد. عصرها هميشه با دو تا نان توي بغلش از جلوي مغازه من رد مي شد و سلام مي داد.»

آتنا برنمي گردد

غروب پنجشنبه نخستين شب جمعه اي است كه آتنا را به خاك سپرده اند. مردم يكي يكي دسته هاي گل را روي مزار آتنا مي گذارند و مي روند. دختربچه هايي دور مزار حلقه زده اند و در سكوت عكس هاي آتنا را تماشا مي كنند. آتنا در عكس ها با مانتو و شلوار و مقنعه سفيدرنگ پيش دبستاني به همه لبخند مي زند و دست تكان مي دهد. نه صداي شيون ها را مي شنود نه فريادهايي كه اسمش را بارها و بارها تكرار مي كنند.

واژه های کلیدی: اعتراف | اعتراف ها | اخبار حوادث

نویسنده : getblogs